سلااااااااااااااااااااااااام
هاي جيگرم خنک شد
چقدر دلم واسه اينجا تنگيده بود
......
فعلا التماس دعا
پ .ن بابا چه استقبالييييييي!!فکر نميکردم کسي ديگه اين طرفا پيداش بشه!
راستي (اگه شناختي)جون مادرت بگو کي هستي...از خواب و خوراک افتادم از بس فکرمو مشغول کردي :ي
نويسنده: شازده کوچولو(
سهشنبه 22/3/1386 :: ساعت 9:19 عصر)
سلامي براي هميشه
جشنواره پيامبر اعظم به پايان رسيد و سفر من هم ،
مطلبي هم در همين رابطه آماده کرده بودم با حاشيه هاي جالبي رخ داد مثل رابطه پشت صحنه زوج هنري ! حسني و عليزاده و البته سفر خودم به تهران
ولي ظاهرا بايد از جايزه بهترين پوشش خبري چشم پوشي کنم چون
اين وبلاگ و صاحب آن غير فعال ميباشد
تصور ميکردم شرکت در اين جشنواره شروعي جديد براي کار من خواهد بود ولي اکنون خود را روي پله آخر اين نردبان ميبينم نه در اوج بلکه يک قدمي زمين...
وبلاگ من ديگر نفس نميکشد ،باشد که صاحب آن هم از نفس کشيدن معاف شود.
منتظر کامنتهاي کنجکاوانه ي شما هستم ، وسعي ميکنم آنها را بي جواب نگذارم

ايراد به عکس نگيريدا....شب بود و تو ماشين و تاريکي و سر پيچ و ....
نويسنده: شازده کوچولو(
يکشنبه 19/1/1386 :: ساعت 5:6 عصر)
سلااام...يه نفس عميق بکشيد.....
بوي بهار مياد؟
نمياد؟
خب بابا از کنار پنجره بيا کنار!حالا نفس بکش.....ديدي
يه عيدي واستون آوردم ، هيچ توضيحي هم نميدم خودتون نگاه کنيد

حالا بگيد ما بندگي ميکنيم يا اين زنبورا؟
* مزاحم تفکراتتون نميشم فقط التماس دعا دارم دعاي مخصوص بي زحمت واسه يه نفر
پ.ن
دوستاي تهرونيم از همينجا سلام ميکنم
و ميگم انشاالله من فردا پيشتونم اميدوارم هم ديگه رو ببينيم
نويسنده: شازده کوچولو(
يکشنبه 12/1/1386 :: ساعت 1:43 عصر)